تبليغاتX
...به خاطر تنها عشقم
...به خاطر تنها عشقم

وقتی کسی به دل نشست نشستنش مقدس است. حتی اگر نخواهدت، نفس کشیدنش بس است.


یک برگ دیگر از تقویم عمرم را پاره می کنم
امروز هم گذشت
با مرور خاطرات دیروز
با غم نبودنت..و سکوتی سنگین
و من شتابان در پی زمان بی هدف
فقط میروم ..فقط میدوم
یاسها هم مثل من خسته اند از خزان و سرما
گرمی مهر تو را میخواهند
غنچه های باغ هم دیگر بهانه میگیرند
میان کوچه های تاریک غربت و تنهایی
صدای قدمهایت را می شنوم اما تو نیستی
فقط صدایی مبهم
قول داده بودی برایم سیب بیاوری
سیب سرخ خورشید
سیب سرخ امید
یادت هست؟؟؟
و رفتی و خورشید را هم بردی
و من در این کوچه های تنگ و تاریک
سرگردانم و منتظر
برگی از زندگی ام را ورق میزنم
امروز به پایان دفترم نزدیکم
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 1:27 قبل از ظهر توسط عاشق| |

می نویسم گذر ثانیه ها را

از تو...

مینویسم

سفر کودکیت را به خزان.

مینویسم

سراین کوچۀ دور...

ایستاده کسی چشم به راه.....

مینویسم

روشنایی همه جا هست ولی

روز من بی تو شب است.

مینویسم

دل من تنگ شده...

مینویسم

تو فراموش بکن

بدیهایم را...

و به یاد آر که من

خوب هم بوده ام انگار...

ولی بی بها بوده و کم.

مینویسم اما

تو کجا میدانی...؟

نامه هایم را ز کجا می خوانی....!

نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 6:9 بعد از ظهر توسط عاشق| |

دستت را بر روي قلبم بگذار و حس کن...

که چه عاشقانه براي تو مي تپد !

         بشنو صداي نفسهايم را که با هر نفس ميگويم

 دوستت دارم عزيزم !

بگذار با عشق تو زندگي کنم 

 بگذار در کنار تو با آرامش عاشق بمانم !

 

نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 4:6 بعد از ظهر توسط عاشق| |

من از نگاه گرمت میرسم به اوج باور
                                      باورم کن که تویی تو
                      تو همون فرصت آخر...

دستای سرد غروب رو باز رو شونه هام می بینم
                         واسه طلوع خورشید، باز به انتظار می شینم
اما از اول قصه، آخرش رو میشه فهمید
                          تو باید باشی که بازم، بشه عاشقونه خندید

نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 1:49 بعد از ظهر توسط عاشق| |

لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست ...

 تا بدانی نبودنت آزارم می دهد ...

 لمس کن نوشته هایی را که لمس ناشدنی است و عریان ...

که از قلبم بر قلم و کاغذ می چکد .

لمس کن گونه هایم را که خیس اشک است و پر شیار ...

 لمس کن لحظه هایم را ...

تویی که می دانی من چگونه عاشقت هستم 

 لمس کن این با تو نبودن ها را ...

لمس کن ... لمس کن

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 12:7 بعد از ظهر توسط عاشق| |
سلام به دوستان خوب وبا وفای همیشگی خودم

امروز دیگه از شعر و نوشته خبری نیست می خواستم کمی درد دل کنم

همتون کم و بیش تا حالا فهمیدین  که هدفم از نوشتن این وبلاگ چی هست؟

اگه هم نمی دونید یه بار دیگه براتون می گم...

دقیقا یکسال پیش به یه دختری دل بستم وعاشق اون شدم که قضیه اش مفصله که شاید دوباره گفتم.از اون روز به بعد روزی نبوده که من به این دختر فکر نکنم .

تا اینکه به فکرم افتاد که یه وبلاگ درست کنم وحرفهایی رو که نمیتونم بهش بزنم رو اینجا بنویسم.

وخلاصه شروع کردم به نوشتن ...

بعد مدتی آدرس وبلاگ رو دادم که ببینه دیده بود ولی نظرش رو نگفته بود .دوباره چندروز قبل آدرس وبلاگ رو براش فرستادم

الان هم خیلی امیدوارم که بیاد وببینه

ومیخوام از همین جا بهش بگم:

عزیزم    

نمی دونم درمورد من چه طور فکر میکنی اما اینو بدون که من عاشقانه دوستت دارم وبه هیچ چیز دیگه ای به جز تو نمی تونم فکر بکنم یعنی یه جورایی بد جور دلبسته تو شدم.

بیشتر از اون چیزی که فکر کنی دوستت دارم ونمی تونم هیچ وقت فراموشت کنم ومطمئن باش که خودت رو می خوام وبس.

واینکه چقدر تو خیالم ساعتها با تو صحبت می کنم اما هیچ وقت نشده که درمقابلت بایستم وحرفام رو بزنم .

نمی دونم... شاید می ترسم از اینکه منو نخوای و نتونستم خودمو برای اون موقع آماده کنم به همین دلیل هست که تا بحال بهت چیزی نگفتم.

باور کن ساعتها و روزها رو به خاطر این میگذرونم که فقط به تو برسم. وآرزوی بزرگی جز این ندارم که بتوانم درکنار تو باشم.

منتظر می مونم  تا جوابم رو ازت بگیرم. 

          

 

 

نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 3:1 قبل از ظهر توسط عاشق| |

 

 منتظر می مانم تا بیایی

 انتظار سخت است!

 اما خوب می دانم این بار انتظارزیباست...

 انتظار!

 تنها برای تو برای دیدن ، برق چشمهایت خیره گشتن

در نگاه پاک و زیبایت ، شانه شانه در کنار تو قدم برداشتن

 تکیه گاهی چون تویی را داشتن

                                              منتظر خواهم ماند!

نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 0:51 قبل از ظهر توسط عاشق| |

به خداعشق به رسوا شدنش مي ارزد

وبه ليلي وبه مجنون شدنش مي ارزد

 دفترقلب مرا واکن ونامي بنـــــــــــويس

 سندعشق به امضا شدنش مي ارزد

 گرچه من تجربه اي ازنرسيدن هايــــم

 کوشش رود به درياشدنش مــي ارزد

 کيستم بازهمان آتش سردي که هنوز

 حتم دارد که به احياشدنش مي ارزد

 بادودست توفروريختن دم به دمــــــم

 به همان لحظه برباشدنش مي ارزد

 دل من درسبدي عشق به نيل توسپرد

 نگهش دارکه به موسي شدنش مي ارزد

 

نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 0:8 قبل از ظهر توسط عاشق| |

در میان من و تو فاصله هاست

گاه می اندیشم...

 می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری

تو توانایی بخشش داری

 دستهای تو توانایی آن را داردکه مرا زندگانی بخشد

 چشمهای تو به من می بخشد

شور عشق و مستی

 و تو چون مصرع شعری زیبا

سطر برجسته ای از زندگی من هستی

 

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 0:43 قبل از ظهر توسط عاشق| |

بهار بهترين بهانه براي آغاز وآغاز بهترين بهانه براي زيستن


آغاز بهار بر شما مبارک

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 0:12 قبل از ظهر توسط عاشق| |

نمي دانم كه اين عشق چگونه بر كوير خشك قلبم باريد
كه دل بي خبرم عاشق شد و به عشقش مي بالد ...
نمي دانم مي داند كه با ديدنش مي رود از تن و جانم خستگي ...
نمي دانم تا كي عاشق مي ماند ...
نمي دانم مي داند بدون او بي قرارم ، هيچم ...
نمي دانم مي داند در انتظار فرداي با او بودنم ...
نمي دانم چگونه سر کنم لحظات بي او بودن را ...
نمي دانم مي داند كه هيچگاه عشق واقعي نمي ميرد ...
نمي دانم مي داند دوست ندارم در روياي كسي ديگر باشم

 می خواهم بداند همیشه و تا ابد دوستش دارم

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 1:23 قبل از ظهر توسط عاشق| |
 من كه نمی دانم
شاید تو بدانی
اما فقط شاید !!!
شاید بدانی از كجا شروع شد
شاید بدانی از كجا عاشق شدم
عاشق چشمانت
چشمان براق خیره كننده ات
عاشق دستانت
دستان لطیف امید دهنده ات
عاشق صدایت
صدای زیبای آرام كننده ات
شاید تو بدانی
اما فقط شاید !!!
از چه وقت اینگونه
لحظه های بی تو بودنم
مرگ آور است برای قلبم
و زهرآگین برای روحم
شاید تو بدانی
اما فقط شاید !!!
چرا هیچ كلمه ای توان ندارد
توان از تو گفتن
كلمات را از چه زبانی گرد آورم
كه از تو بگویم
شاید تو بدانی
اما فقط شاید !!!
كه می خواهم برای تو
بهترین بهترین ها را بنویسم
اما هنگام نوشتن
كلمات همانند غزال های تیز پا می گریزند
حركت قلم كند تر از كندترین لاك پشت ها می شود
دست هایم مثل شاخه های یخ زده می شوند
و می شوند تمام چیزهایی كه نبایند بشوند
اما باز هم تلاش می كنم
نشوند آن هایی كه دارند می شوند
تا شود كه برایت بنویسم
شاید تو بدانی
اما فقط شاید !!!

                     كه از تو نوشتن چقدر دشوار است

وچقدر سخت است در خیالم ساعت ها باتو حرف میزنم اما وقتی تو را مبینم چیزی جز سلام نمی توانم بگویم. 

نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 1:29 بعد از ظهر توسط عاشق| |

 گوش کن ...

یک نفر

آنطرف پنجره ی بسته تورا میخواند!

و نسیم...

لای این پرده ی آویخته رامی کاود...

تا تو را در یابد!

نورخورشید که از منزل پر مهر خدا آمده است...

لب درگاه تو در یک قدمی می ماند...

قلب این پنجره ،از دست غم پرده، به تنگ آمده است!

پرده را برداریم 

 دل این پنجره را باز کنیم..!

 

نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت 9:48 بعد از ظهر توسط عاشق| |

چه كسی می داند، كه تو در پیله خود تنهایی؟

چه كسی می داند، كه تو اکنون پی یك روزنه در فردایی؟

پیله ات را بگشای!

تو به اندازه پروانه شدن خلق شدی، از برای پرواز...

 کی برون خواهی رفت؟

پیله ات را بگشای..

نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 11:13 بعد از ظهر توسط عاشق| |

تنها برای چشمان تو مینویسم تابدانی محبت وعشق رادرچشمان تو

 آموختم وباتو آغاز کردم.

بهترین صدای زندگیم شنیدن صدای توست وقشنگترین لحظه زندگیم، لحظه دیدن توست.

 گرچه ازتو دورم اما

   عاشقانه دوستت دارم 

نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 0:26 قبل از ظهر توسط عاشق| |